کوچه باغ قدیمی  نی بنه در منطقه باغات مهروس تایباد  .

دلنوشته😔😔.... مِهروَس....
گفتیم بعد از سالها، بزنیم به کوچه باغهای قدیمی مهروس تايباد که خیلی وقت بود ندیده بودیمشان. آخرین خاطره ها مال وقتی است که باغمان را فروختیم یا سالیانی بعد از آن، بگو بالای ده پانزده سال. با تمام خاطرات خوش، زدیم به پشت مصلا و بعد از سراشیب اول، رفتیم به باغستان ها. اما خانه پشت خانه و زمین زخم خورده یکی پس از دیگری ما را انگار هو می کردند. زمین های صاحبدادی و باغ عزیزانی به کلی در تصرف خانه ها در آمده بودند، آنهم چقدر هم بی سلیقه. بعد از خانقاه، به دیوارهای گلی باغ ها رسیدیم اما نگو باغ بگو ویرانه. یکی پس از دیگری، ویرانه پشتِ ویرانه. خدای من. آیا اینجا همان مسیر رویاهای من بود؟ با آواز گنجشکها و هوهوی باد که در لای برگها می نواختند و آبی که از از این باغ در می آمد و به آن می رفت؟....
زود، خیلی زود دیوارهای گلی به خانه ها رسیدند و کوچه باغ ها به پایان آمدند. باورم نمی شد. رفتیم به سمت چاه. بی آبی در قلب زمستان می غرید.. چاه مهروس دیگر آن حوضچه ی کوچکی که برای آب تنی می رفتیم نبود. لوله های سیاه و آجرهای عبوس ما را پس زدند. برگشتیم و از بلندی به کوچه باغهایی که پشت سر گذاشته بودیم نگاه کردم. از آنهمه شکوه، جز چند درخت تکیده باقی نمانده بود. سیلِ آجر و آهن در حال پیشروی بود و کوچه ها زارزنان، به احتضار افتاده بودند. نه کوچه باغی مانده است و نه مهروسی. جمعیت زیاد و بی دانشی، خاطرات #تایباد را له و لورده می کند و #اخکوک ها و #چره_های_انگور.. جایشان را به یک مشت مصرف کننده ی بی هنر می بخشند که مثل ما کارشان فقط ویرانی است. کاملا پیدا بود که باغ ها برای این ویرانه شده اند که وارثین شان فقط عجله دارند که آنها را تبدیل به پول کنند و تمام. کیفیت آنچه به آنها ارث رسیده برایشان همین است و بس...
دلزده برگشتیم به سمت شهر . در حالی که بهترین خاطراتمان را پشت سرمان جا می گذاشتیم...